تبليغاتX
راه سوم

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و چه در نظر آید...

روزگاریه‌ها!

آخرای اسفند بود که شنیدیم آقای موسوی میاد و آقای خاتمی به نفع ایشون کنار کشیدن. دوستان مشغول شدن به برنامه‌ریزی برای شروع کار. ازین ور اون ور می‌شنیدیم بچه‌های حامی خاتمی بعضیاشون میان، بعضیاشون میرن با ستاد آقای کروبی و بعضیا هم که کلا بی‌خیال شدن. گذشت و هرچی بود هسته اولیه شروع کرد به فعالیت و از عید بچه‌ها شروع به برنامه‌ریزی کردن که بتونن چند روز باقی مونده به انتخابات رو خوب پیش برن. هماهنگ کردن، جمع کردن بچه‌ها، تشکیل ستادها و سر و سامون دادن بهشون چند روزی طول کشید و در نهایت کار شروع شد.

اولا همش می‌گفتیم چرا موسوی ساکته. چرا نمی‌گه چیکار می‌خواد بکنه و ازین جور حرفا. هر کسی برداشت خودش رو می‌گفت و از شواهد موجود تحلیل خودش رو می‌کرد. سخنرانی توی دانشگاه تهران تا حدودی دید کلی آقای موسوی رو نشون داد و یه امیدی به دلمون انداخت.

بی‌حوصلگی و بی‌خیالی...

گفتم از اولش هم که من کاری نکردم، حس و امید اونچنانی هم از حرفای آقای موسوی نمی‌گرفتم، برا همین به کار خودم رسیدم و از دور می‌شنیدم و می‌دیدم که بچه‌ها چی‌کار می‌کنن. بعضی وقتا هم سخنرانی‌های موسوی رو می‌رفتم و می‌دیدم.

یه ماهی گذشت. کارای بچه‌ها هی فشرده‌تر می‌شد. دیگه خبری از رضا نبود. ساعت 3، 4 صبح می‌رسید خونه و 10 صبح میرفت ستاد. بعضی شبا هم که اصلا نمیومد. فشردگی و خستگی کاراشون اونقدر زیاد شده بود که گاهی حتی سر صحبت با رضا تو خونه می‌دیدی که خوابید!

دیدگاه‌های آقای موسوی کم کم داشت معلوم می‌شد. خیلی دلگرم‌تر شدم، تا اینکه رسیدیم به سالگرد دوم خرداد. با چندتا از بچه‌های دانشگاه راه افتادیم رفتیم ورزشگاه آزادی و با هماهنگی رضا شروع کردیم به کمک کردن بچه‌های دیگه تو پخش کردن فرم‌های "موج نو" تو ورزشگاه. جمعیت خیلی عالی بود و حرفا هم خوب بود، مخصوصا حرفای آقای خاتمی. 

اون روز تازه شروعی شد برای رفتن و فعالیت کردن برای انتخابات. شروعی شد برای آشنا شدن با طرح موج نو. گروهی کوه رفتیم، راه افتیم تو خیابونا، حلقه سبز تشکیل دادیم، با این و اون صحبت می‌کردیم و درباره انتخابات بحث می‌کردیم. خلاصه همه کاری که خودتونم می‌دونید رو با هم، همگی، یک‌دل و یکصدا انجام دادیم. یه شور خیلی قشنگی راه افتاده بود. آدم حس می‌کرد که هست. حس می‌کرد داره صداشو، حرفاشو، دل‌نگرانی‌هاش رو می‌گه. یه دوستی‌ قشنگی شکل گرفت. یه اعتماد به نفس عمومی راه افتاده بود. همه با هم حرف می‌زدن، بحث می‌کردن، نظر می‌دادن و نظر می‌گرفتن. خلاصه حس خیلی خوبی بود.

هفته‌‌‌ی آخر و شروع ماجراها به صورت علنی...

اجازه ندادن به سخنرانی توی ورزشگاه آزادی و مصلا به موسوی و حامیاش. شروع شدن ضرب و شتم مردم توی تجمع‌ها به صورت علنی (با لباس نیروی انتظامی). البته قبلا لباس شخصی‌ها کارای خودشون رو شروع کرده بودن. با بیسیم و دوربین و گاز دادن موتور! می‌خواستن ایجاد رعب و وحشت کنن!! خلاصه شروع قصه...!

پنجشنبه 21 خرداد:

همراه شو عزیز!
بیایید امروز با تمامی دوستان، آشنایان و خویشاوندانمان که بیم آن می دهیم در انتخابات شرکت نکنند و یا به تغییر رای ندهند گفتگو کنیم.
"فرصت ها را دریابید که چون ابرها در گذرند"
همتی کنید تا این موج سبز را گسترده تر کنیم

شب پنجشنبه بود، رضا گفت جمله خاتمی، روز دو خرداد، رو براش اس ام اس کنم تا جمعه صبح اون رو هم به همه اس ام اس کنیم.

ملت ایران! همه به پا خیزیم...
این فرصت ها کم بدست می آید آن را از دست ندهیم
بکوشیم...
همه پای صندوق ها بیاییم و با نوشتن نام زیبای "میرحسین موسوی" دین خود را به اسلام و ایران ادا کنیم...





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:4 توسط مهدی همائی |